تبليغاتX
دنیای من اینگونه است

دنیای من اینگونه است

گردآوری خاطرات

خاص ترین روز سال

امروز برای من خاص ترین روز سال است.تولد من..

آدرس این وبلاگ تغییر میکند.برای اینکه لااقل در محیط جدید٬آزادانه حق نوشتن دارم و بلاگفا قادر به حذف آن نخواهد بود!

http://its-me-floe.blogspot.com

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 12:59  توسط م.و  | 

کور سوی امید!

دیروز و امروز با امین رفتیم شرایط ادامه تحصیل تو سه تا کشور رو پرسیدیم و از وقتی فهمیدم کورسوی امیدی برای پذیرش از یکی از بهترین دانشگاههای دنیا وجود داره٬خوابیدم رو کتابام..

گاهی٬شاید حتی الکی٬امیدوار بودن به آینده چقدر لذتبخشه.

این روزها خبر خاصی نیست.این روزها یا خونه ام٬یا دانشگاه یا خونه ی امین.نه Shell هست٬نه هات چاکلت های پلاسما٬نه بام تهران میرم٬نه هزار جور کار دیگه ای که قبلا می کردم.اوضاع خدا رو شکر خوبه.فکرم تقریبا آزاده.هرچند زندگی هرگز به زیبایی پاییز ۸۸ با X نشد اما احساس میکنم میتونم دورانی پایدار به همون زیبایی رو در آینده تجربه کنم.همه چیز بستگی به تلاشی داره که طی یک سال آینده نشون بدم.

اینم از خاطرات اولین روز از خاص ترین ماه سال٬اردیبهشت..

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 21:41  توسط م.و  | 

این روزهای من

امروز عصر رفتم خونه ی امین که گزارش کار آزمایشگاه کنترل رو بنویسیم.دیدم یه تکست از طرف Shell اومد با جملات بی ربط.نفهمیدم هدفش چی بود..

بعدش هم پاشدیم رفتیم تهرانپارس خونه ی کامران واسه کمک در گزارش کار..

این روزهای من...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 23:44  توسط م.و  | 

خواب

دو شب پیش خواب دیدم تو فرودگاه بودم و می خواستم از ایران برم.همینطور که منتظر پرواز نشسته بودم٬دیدم یه نفر اومد گفت دوست دخترتون دنبالتون میگرده.اومده واسه خداحافظی..پرسیدم کیه؟

گفت : صدف..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 23:38  توسط م.و  | 

بیستم فروردین هشتاد و نه٬جمعه٬هوای بارانی٬دلی که به نوشتن نمی رود٬یاد آن شب پاییزی خیابان یخچال که ساعتی با کوله پشتی سنگین در انتظارم ایستاده بود و از دیشب دوباره در ذهنم است٬عشقی که هرگز از دلم نمی رود و من و دنیایی که اینگونه است...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10:47  توسط م.و  | 

پایانی دیگر

امروز ۱ ماه از آشنایی من و Shell می گذره.۱ ماه پیش این موقع ها از کافه قهوه دانه برمیگشتیم.

امروز بدون اینکه دلیلش رو بهم بگه٬با چشمهای اشک آلود از من خداحافظی کرد.هرچقدر سعی کردم علتش رو بفهمم بهم نگفت و حتی خواهش کرد عکسهایی که باهم داریم رو پاک کنم.

اینم از دختری که مدتها آرزو داشتم فقط باهاش در ارتباط باشم و حالا که ظاهرا عاشق من شده بود و من رویایی جلو می رفتم٬اینطوری داستان به پایان رسید.

خسته شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 18:45  توسط م.و  | 

سوغات نوروز

اولین روز پس از تعطیلات نوروز با Shell گذشت.امین و هدی هم همراهمون بودن.رفتیم اریکه "سلام به عشق" رو دیدیم.حس خیلی خوبی از کنار او بودن داشتم.دوتا سوغاتی هم برام اورده بود که یکیش همجنس اسمش بود!

قبل از اینکه این دوستی شروع بشه٬توی یکی از پستهای وبلاگم نوشتم که ازش خوشم میاد ولی شرایط پیش بردن یه رابطه رو لااقل از نظر مادی ندارم.حالا بعد از گذشت تقریبا یک ماه٬این مشکل داره خودشو نشون میده.متاسفم از این موضوع.مدتهاست که نه کار میکنم و نه از پدر به اون صورت پول میگیرم.فقط در حدی که زندگی خودم پیش بره.حالا این مشکل موقعی داره خودشو نشون می ده که من دارم یه بار دیگه به طرف مقابلم٬برخلاف میلم علاقه مند میشم.این بار به کسی که با طبقه ی من٬خیلی بیشتر از X متفاوته..

آدم عاقل راه اشتباه رو چند بار طی نمیکنه.نباید بهش علاقه مند بشم.چون در اینصورت او هم به آرشیو تجربیات تلخ اضافه خواهد شد..

دلم میخواد فردا ببینمش اما واسه همون مشکل٬نمی تونم!

۱۴ فروردین - خانه ی پدری

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 21:10  توسط م.و  | 

هوس هات چاکلت

سیزدهمین روز از سال نو در حال گذر است..نوروز امسال نیز به پایان رسید..مثل همیشه٬خیلی زود گذشت.هرچند اتفاق خاصی نیفتاد٬مسافرت هم نرفتم و عید دیدنی نیز در همان روزهای اول انجام شد.می تونست خیلی بهتر از این باشه.بازم مثل همیشه که می گم می تونست بهتر باشه!

عیدی امسال خیلی کم بود...

فردا قراره بعد از سه هفته با Shell بگذرونم.این مدت ارتباطمون محدود به تلفن و دیدارهای کوتاه بود.دلم براش ایندفعه دیگه تنگ شده!

دلم یه هات چاکلت داغ میخواد٬رو به روی فنی مهندسی٬با داش میتی...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 12:53  توسط م.و  | 

X

آخرین روزهای نوروز...

امروز با بابا و داداش رفته بودم سمت چرچیل واسه یه خرید کوچیک و البته برای من ارزشمند..

روزهایی که در دفتر خاطراتم حرف تازه ای ندارم و شاید انتظار پایان تعطیلات را میکشم.دلم برای Shell تنگ شده.هرچند هنوز مثل امروز٬گذر از خیابان یخچال و یاد X افسوسی دوباره بود و کسی جایش را انگار نمیگیرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 22:27  توسط م.و  | 

میهمانی مهدی

از طرف مهدی به یه مهمونی دعوت شدم.با Shell تماس گرفتم گفت حتما همراهت میام.چند دقیقه ی پیش زنگ زد و گفت نمیتونم خودمو برسونم!

کلی حال گیری شد.اینم از مهمونی که کلی براش برنامه ریخته بودم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 21:27  توسط م.و  |