خاص ترین روز سال
آدرس این وبلاگ تغییر میکند.برای اینکه لااقل در محیط جدید٬آزادانه حق نوشتن دارم و بلاگفا قادر به حذف آن نخواهد بود!
گردآوری خاطرات
آدرس این وبلاگ تغییر میکند.برای اینکه لااقل در محیط جدید٬آزادانه حق نوشتن دارم و بلاگفا قادر به حذف آن نخواهد بود!
گاهی٬شاید حتی الکی٬امیدوار بودن به آینده چقدر لذتبخشه.
این روزها خبر خاصی نیست.این روزها یا خونه ام٬یا دانشگاه یا خونه ی امین.نه Shell هست٬نه هات چاکلت های پلاسما٬نه بام تهران میرم٬نه هزار جور کار دیگه ای که قبلا می کردم.اوضاع خدا رو شکر خوبه.فکرم تقریبا آزاده.هرچند زندگی هرگز به زیبایی پاییز ۸۸ با X نشد اما احساس میکنم میتونم دورانی پایدار به همون زیبایی رو در آینده تجربه کنم.همه چیز بستگی به تلاشی داره که طی یک سال آینده نشون بدم.
اینم از خاطرات اولین روز از خاص ترین ماه سال٬اردیبهشت..
بعدش هم پاشدیم رفتیم تهرانپارس خونه ی کامران واسه کمک در گزارش کار..
این روزهای من...
گفت : صدف..
امروز بدون اینکه دلیلش رو بهم بگه٬با چشمهای اشک آلود از من خداحافظی کرد.هرچقدر سعی کردم علتش رو بفهمم بهم نگفت و حتی خواهش کرد عکسهایی که باهم داریم رو پاک کنم.
اینم از دختری که مدتها آرزو داشتم فقط باهاش در ارتباط باشم و حالا که ظاهرا عاشق من شده بود و من رویایی جلو می رفتم٬اینطوری داستان به پایان رسید.
خسته شدم
قبل از اینکه این دوستی شروع بشه٬توی یکی از پستهای وبلاگم نوشتم که ازش خوشم میاد ولی شرایط پیش بردن یه رابطه رو لااقل از نظر مادی ندارم.حالا بعد از گذشت تقریبا یک ماه٬این مشکل داره خودشو نشون میده.متاسفم از این موضوع.مدتهاست که نه کار میکنم و نه از پدر به اون صورت پول میگیرم.فقط در حدی که زندگی خودم پیش بره.حالا این مشکل موقعی داره خودشو نشون می ده که من دارم یه بار دیگه به طرف مقابلم٬برخلاف میلم علاقه مند میشم.این بار به کسی که با طبقه ی من٬خیلی بیشتر از X متفاوته..
آدم عاقل راه اشتباه رو چند بار طی نمیکنه.نباید بهش علاقه مند بشم.چون در اینصورت او هم به آرشیو تجربیات تلخ اضافه خواهد شد..
دلم میخواد فردا ببینمش اما واسه همون مشکل٬نمی تونم!
۱۴ فروردین - خانه ی پدری
عیدی امسال خیلی کم بود...
فردا قراره بعد از سه هفته با Shell بگذرونم.این مدت ارتباطمون محدود به تلفن و دیدارهای کوتاه بود.دلم براش ایندفعه دیگه تنگ شده!
دلم یه هات چاکلت داغ میخواد٬رو به روی فنی مهندسی٬با داش میتی...
امروز با بابا و داداش رفته بودم سمت چرچیل واسه یه خرید کوچیک و البته برای من ارزشمند..
روزهایی که در دفتر خاطراتم حرف تازه ای ندارم و شاید انتظار پایان تعطیلات را میکشم.دلم برای Shell تنگ شده.هرچند هنوز مثل امروز٬گذر از خیابان یخچال و یاد X افسوسی دوباره بود و کسی جایش را انگار نمیگیرد...
کلی حال گیری شد.اینم از مهمونی که کلی براش برنامه ریخته بودم...